X
تبلیغات
عاشق دلسوخته
هرشب از فریاد من بیداره خلق اما چه سود آنکه باید بشنود بیدار نیست.

ترفندی عجیب و جالب در گوگل


 

javascript:R=0; x1=.1; y1=.05; x2=.25; y2=.24; x3=1.6; y3=.24; x4=300; y4=200; x5=300; y5=200; DI=document.images; DIL=DI.length; function A(){for(i=0; i-DIL; i++){DIS=DI[ i ].style; DIS.position='absolute'; DIS.left=Math.sin(R*x1+i*x2+x3)*x4+x5; DIS.top=Math.cos(R*y1+i*y2+y3)*y4+y5}R++}setInterval('A()',5); void(0);

 

قصد داریم تا هم اکنون یک شوخی بامزه در داخل نرم افزار اینترنت اکسپلورر را به شما معرفی کنیم. شما میتوانید با استفاده از یک کد جاوا تمامی عکسهای درون صفحه مورد نظر خود را به پرواز در آورده و حرکات آنها را به دور هم ملاحظه کنید! به نوعی یه رژه دسته جمعی و منظم در پادگان بزرگ اینترنت اکسپلورر! و حتی یک رقص مدور زیبا توسط عکسها! امتحان کردن این ترفند خالی از لطف نخواهد بود.
بدین منظور:

در بخش عکس گوگل یک عنوان یا هر چیزی دیگری مثلا گل را جستجو کنید سپس مشاهده میکنید که عکس های مربوط به این جستجو خواهد آمد.

حالا کد زیر را به شکل صحیح و کامل در داخل Address Bar ( نوار آدرس بالای مرورگر ) Copy و Paste کنید ، سپس دکمه Enter را بزنید:

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 7:55  توسط عاشق دلسوخته  | 

 باور کرده ام  دنیا چنان هم با وفا نیست

و بودن یا نبودن انقدر ارزش ندارد

و امروز است می دانم که  من باشم " نباشم

برای هیچ کس دیگر مهم نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:21  توسط عاشق دلسوخته  | 

 

زرد قنـاري
يكي زرد قناري با وجود سردي بسيار ميان برفها بنشسته است
تن زار و نحيفش ز سردي هوا سخت ميلرزد
به سويش مي روم آهسته و لرزان
و مي گويم : براي من كمي آواز ميخواني ؟
قناري خيره در چشمم با نگاهش حرفها زد
صدايش از ته قلبش برون آمد اشكها بي وقفه از چشمان او جاري
آواز قناري سر به سر غم بود قصه يك عشق نافرجام
قلب كوچك او پـُر زدرد بي وفايي بود
او باز هم مي لرزيد نه از سرما وبرف و باد
بلكه جانش قصد رفتن داشت روح او گويا قراري داشت
خوب مي دانستم درونش شورش و غوغا ست
آري آري گرمي اشكش بيان عشق داغش بود
گـُله هاي برف مي باريد اشكهايش در ميان برف مي غلتيد
آسمان با ديدن او شرمگين ز بارش بود
از جفاي آسمان و اين فلك هم چرخ گردون گفت
بغض راه گلويش بسته بود اماهمچنان سخت مي ناليد
قطره هاي خون ز ديده سخت مي باريد
بعد اندي آن قناري لرزيد افتاد
آخرين آواي او اين بود :عشق يعني پا به پاي يار رفتن
عشق يعني در كنار يار ......
آخرين حرف قناري را نفهميدم دست بر رويش كشيدم
خواستم آن جسم بي جان را كه بر دارم
ناگهان در زير كوه برف در كنار جسم بي جان قناري
يك قناري دگر ديدم مرده بود و ساكت و خاموش
آخرين حرف قناري را خوب فهميدم
عشق يعني در كنار يار مردن
عشق پاك و داغ آنها را در ميان برفهاي سرد با چشم خود ديدم

زندگی هر چه که باشد ز گذر می گذرد

بهترین خاطره اش بودن تکراری توست

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:37  توسط عاشق دلسوخته  | 

نمی دانی چه دلتنگم
چه بی تابم
چه غمگینم چه تنهایم
تو را هر شب صدا کردم
نمی بینی نمی خوابم

بیا تا باورت گردد
که بی تو کمتر از خاکم
ولی با تو به افلاکم

بیا با آرزوهایم
بسازم خانه ای در دل
سراغم را نمی گیری
مگر بیگانه ای با دل؟


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:48  توسط عاشق دلسوخته  | 

وقتی که پاییز میشه ، ماآدمها خوشمون میاد که پا رو برگها بزاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت ببریم.
برگ یه روز تمام زندگی درخت بوده ! همه عشقش و همه امیدش!درخت همه شیره جونش رو به برگ میدادتا سبز بمونه و ازش جدا نشه ! آب و بادو خاک و همه و همه به درخت کمک میکردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت
.
خستگی تو کارش نبود ! چون هر وقت که دلش میگرفت دستش رو دراز می کرد و خدا رو تو آسمون لمس میکرد ! یا هر وقت که خسته تر میشد ، با غرور از اون بالا به آدمها نگاه می کرد و به نظرش آدمها چقدر پست و کوچک بودن
.
همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید
.
درخت از برگ خسته شد و دیگه سبزی برگ براش جذاب و زیبا نبود! برگ پیر شده بود و درخت دیگه نمیتونست سنگینیش رو تحمل کنه ! این شد که دیگه شیره جونش اون قوت همیشگی رو نداشت ! چون دیگه با عشق به برگ داده نمیشد
!
برگ این ررو فهمید ! دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش بر نمییومد ! سعی کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه ! اما کم کم دیگه درخت برگ رو ندید و چیزی نبود که دیگه به برگ بده
!
برگ پژمرد ! افسرد ! خشکید وافتاد
.
ما آدمها افتادن برگ رو نشونه زیبایی گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم جشن برگ ریزان
.
زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند

!
درخت ازشون بریده بود ! حتی باد اونا رو به هر طرف می انداخت ! بارون اونا رو خیس میرد و آفتاب اونارو می وسوند ! دیگه هیچ کس اونارو دوست نداشت

برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضی بودند !
ما آدما هم راضی هستیم از اینکه پا رو برگها میزاریم و صدای شکسته شدنشون رو میشنویم و لذت میبریم
.اما میدونید برگ چیکار میکنه؟؟؟

برگ هنوز عاشق درخته و نمیتونه محبتهای اونو فراموش کنه و زحمتهای بادو بارون و خورشید رو ! برگ نمیتونه از درخت دل بکنه ! اما دیگه زمستون داره تموم میشه و وقت جوونه زدن درخته ! وقت اومدن معشوقه های تازه درخت.
اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می پوسه و میشه قوت خاک ! میشه کود ! میشه غذای درخت ! میشه شیره ای که تو وجود درخته و حالا باید تو رگهای معشوقه های جوونش بره
.
برگ می پوسه و خودش رو به پای درخت میریزه تا درخت راضی بشه و زندگی خوبی رو با معشوقه های جدیدش داشته باشه
!
تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ می گذری ، بشنو
:درخت از برگ خسته شده ، اومدن پاییز بهونس

 

    

مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اینجا می ترسم

توی چنگ وحشی ِ باد برم از خاطر و از یاد بپوسم

همه روزای من، قصه بودن من، توی ِ آینه دلم مثل شب سیاه و سردِ

مثل اَبرها رنگ دردِ

تو شتابِ لحظه ها من باخودم یکه و تنها می دونم

تو سرابِ این اُفق تا سفرِ نهایت اینجا می مونم

مثلِ یک غروب تنها که میشینه پشتِ اَبرها یک سکوتِ بی پناهم

توی این بیهوده گی ها لحظه ها رو می شمارم

انتظارِ هر نگاهم...

*************************************

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 20:25  توسط عاشق دلسوخته  | 

یادمه وقتی بچه بووودم عاشق کتاب دخترک کبریت فروش بودم

نمی دونم چرا

شاید به خاطر اینکه به واقعیت خیلی نزدیک بود

بعد از تموم شدنش تموم وجودم و غم فرا می گرفت

شاید نوعی عذاب وجدان بود

حسی که هنوزم که هنوزه همراهمه

حسی که الان توی واقعیت هر روز دارم تجربش می کنم .

تا کی باید بار این گناه و با خودم به دوش بکشم ؟

تا کی باید با دیدن یه بچه که داره با خورد کردن غرورش تو خیابووون دست فروشی می کنه خورد بشم ولی به روی خودم نیارم ؟

هیچ وقت نشده برم بیرون و با دیدنه یه بچه که می یاد دم ماشین التماس می کنه زندگی کوفتم نشه ؟

نمی دووووونم

کسایی که دم از عدالت و رحمت الهی می زنن یعنی این چیزا رو نمی بینن ؟

همیشه از خودم می پرسم :

مگه اونا چه گناهی مرتکب شدن جز این که تو یه خانواده فقیر به دنیا اومدن ؟

بچه هایی که حاصل یه لحظه غفلت و بی خبری بوودن .

یاد جمله چارلی چاپلین افتادم :

من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زد ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

سکه ای که امروزه ما هم به خاطر مسائل اجتماعی دریغ می کنیم

نمی دونم

این مسئله رو گردن جامعه بندازم ؟

یا خونواده؟

یا خودم ؟

چون دیگه اینجا نمی تونم بگم هر کسی مسئول کارای خودشه

می تونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می تونم بگم یه بچه داره تاوان اشتباهشو پس می ده ؟

از اون طرف یه کسی تو یه خانواده ثروتمند و مرفه به دنیا می یا د که اصلا از دنیای بیرونش خبر نداره و اون موقع تمام امکانا ت مال اونه

و

همین امرووز بود ه تو خیابون دیدم یه بچه یه گونی دو برابر خودش روی دوششه و داره آشغال جمع می کنه

شما اسمه اینو چی می ذارین

عدالت الهی؟؟؟؟؟

 و هنوزم از این دخترک ها یا پسر ک های کبریت فروش فراوونه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 20:16  توسط عاشق دلسوخته  | 

 

 

اي مـرا آزرده از خود ، گــر پشيـمانی ، بيا

 

                                      نغمه هاي نا موافق گر نمي خوانی ، بيا

 

تا كه ســر پيچيدي از راه وفا ، گـفتم: برو

 

                                      جــز وفــا اگــر راهــي نـمــي دانـــي ، بيا

 

يك نفس با من نبودي مهربان اي سنگدل

 

                                      زان همه نامهرباني ، گر پـشيماني ، بيا

 

تاب رنجـوري نـدارم در پـي رنـجـم مباش

 

                                     گر نمي خواهي كه جانم را برنجاني، بيا

خود تو داني، دردها بر جان من بگذاشتي

 

                                     تا نـفـس دارم ، اگــر در فـكـر درمـاني بيا

 

دشمن جانم تو بودي،درد پنهانم ز توست

 

                                  با همه اين شكوه ها ، گر راحت جاني بيا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 20:12  توسط عاشق دلسوخته  | 

میدونم طولانیه ولی خوندنش خالی از لطف نیست

می دونم تا حالا این شعر زیاد شنیدی که می گن "با خدا باش پادشاهی کن، بی خدا باش هر چه خواهی کن" تا حالا شده واقعا به این بیت شعر عمیقا فکر کنی. تفسیر تو از این بیت شعر چیه!؟ نکنه فکر می کنی اونایی که تو ناز و نعمت و بهترین امکانات زندگی می کنن با خدا بودن، در حالی که شاید هیچ وقت سر سجاده نیایش با خدای خودشون راز و نیاز نکردن و حتی نمی دونن قبله از کدوم طرفه. بر عکس یه نفر به ظاهر هیچ نداره ولی همیشه احساس خوشبختی می کنه می دونی چرا؟ بهت می گم چون اون ها همه چی رو از خدا می خواد از خود خدا.

چشماش رو به دستای دیگرون ندوخته، می دونه هر چی از اون بخواد بهش می ده.و اگه نده ایمان داره بهترین رفیق زندگیش صلاحش رو می خواد. برای انجام کارهای بزرگ و کوچیک به خودش توکل می کنه، مثلا می گه خدایا من می خوام ازدواج کنم نمی دونم طرف مقابلم آیا اونچه به ظاهر می گه هست یا نه؟ اما تو خوب می دانی همه چیز رو خودت درست کن.

اون آدم راه رفاقت با خدا رو بلده. اون می دونه از زندگی چی می خواد. بازی زندگی رو بلده. خوشبختی رو تو چیزای دیگه ای جستجو می کنه نه اون چیزایی که به اصطلاح آرامش و رفاه گفته می شه. اگه از این آدم بپرسی تو زندگیت چی کم داری می دونی چی بهت جواب می ده؟ می گه هیچی کم ندارم. ای بابا این چی می گه. ماشین آخرین سیستم که نداره، ویلا نداره، حتی یه خونه هم نداره، سفر خارج از کشور هم که نرفته.

اون می گه من همه چیز دارم. توی این زندگی به ظاهر ندار اون همه چیز رو داره چون خدا رو داره.

رفیق، می دونی می دونی بهترین رفیق آدما کیه؟فقط خداست باهاش رفاقت کن. تو زندگیت هر چی می خوای از خودش بخواه، به خودش توکل کن. حرفامو باور نداری بذار یه حدیث قدسی برات بگم.

"هر بنده ای از بندگانم اگر به من اعتصام ورزد(چنگ زند) و از دیگران قطع امید نماید و من این مطلب را از نهاد دل او بدانم، اگر همه آسمان ها و زمین و تمام مخلوقات ساکن در آنها برای او دامی بنهند من راه فراری برایش باز خواهم کرد. "حالا اینو گفتم بزار اینو هم بگم اگه عکس این قضیه عمل کنی یعنی به غیر خدا چشم بدوزی، خدا اسباب آسمان ها و زمین رو از دستت می گیره و زمین رو زیر پاهات خالی می کنه.

این طوری می شه که حتی تو ناز و نعمتم احساس خوشبختی نمی کنی چون یه جایی رو اشتباه اومدی تو فقط آدرس رو اشتباه رفتی. برگردد به همون جایی که بودی از خودش آدرسو بخواه نشونی دوست، پیش خودشه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 19:27  توسط عاشق دلسوخته  | 

 

لاله دميدم روي زيبا توام آمد بياد
شعله ديدم سركشي هاي توام آمد بياد


سوسن و گل آسماني مجلسي آراستند
روي و موي مجلس آراي توام آمد بياد


بود لرزان شعله شمعي در آغوش نسيم
لرزش زلف سمنساي توام آمد بياد


در چمن پروانه اي آمد ولي ننشسته رفت
با حريفان قهر بيجاي تو ام آمد بياد


از بر صيد افكني آهوي سرمستي رميد
اجتناب رغبت افزاي توام آمد بياد


پاي سروي جويباري زاري از حد برده بود
هايهاي گريه در پاي توام آمد بياد


شهر پرهنگامه از ديوانه اي ديدم رهي
از تو و ديوانگي هاي توام آمد بياد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 19:25  توسط عاشق دلسوخته  | 

 

سهراب گفتى: چشمها را بايد شست......شستم ولى !.........
گفتى: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولى !..............
گفتى: زير باران بايد رفت........رفتم ولى !.............
او نه چشمهاى خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اى خنديد و گفت:
"
ديوانه باران نديده !! "

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 19:21  توسط عاشق دلسوخته  | 

 گدا زاده ای بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد و عقل را به کل در باخت خبر به شاه رسيد  که فلان گدا از عشق تو روز و شب ندارد . شاه صاب جمال درويش را نزد خود خواند و گفت اينک که بر من عاشق شدی دو راه در پيش داری يا در راه عشق ترک سر بگويی يا اين شهر و ديار را ترک کنی.

 درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود راه دوم را بر گزيد و از شهر خارج شد در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند .

 وزير شاه پرسيداين چه حکم است که سر از تن بيگناهی جدا سازی؟

 شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت اگر به راستی عاشق ميشد بايد در راه عشقش از جان ميگذشت سر او بريدم تا ديگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند. و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من هم تمام مملکت را فدای او ميکردم.

           ترک جان و ترک مال و ترک سر          هست در اين راه اول ای پسر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 18:35  توسط عاشق دلسوخته  | 

 

خدا جونم

خيلي ميترسم يه روزي پيمونه گناه من سربره و خشمت بگيره خيلي ميترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده
خيلي ميترسم از لحظه اي كه بخواي از من روبرگردوني خداجونم:ميدونم
انقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو روندارم

اما.... اما بخشش صفتيه
كه درخور شان و مقام توست
خدايا دستمو بگير.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 21:42  توسط عاشق دلسوخته  | 

من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارمکه هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارممن از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکبارههراس  از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره  اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگممی خوام از شاخه بیفته،دونه آخر برگمزندگی مثه یه داسه،آدما مثل درختنظریفاشون زود میمیرن،دیرتراونا که سختن  این دیگه دست آدم نیست،زورکی میاد به دنیابه خودش میاد می بینه،افتاده تو قعر دریاکسی از ما نمی پرسه،دنیا اومدن به زورهیکی سالمه ،یکی نه،یکی افلیج، یکی کورهبه خودش میاد یه وقت که،واسه برگشت خیلی دیرهمی کنه جون روزی صد بار،روزی صد دفعه می میره  آسمان دلتان آبی ، عشقتان سرخ و آتشین

                                         نویسنده:مریم

برای پیش بینی آینده گذشته را مطالعه کن

پروانه گاهی فراموش میکند زمانی کرم بوده است.

                                                                  فرستنده : حسن

به دیار دیگری میروم میروم که شاید کسی یادم کند... شاید به یاد من کسی گریه کند... شاید روزی که بفهمم کسی عاشقم هست... دیگر عاشق نباشم.... چون دیگر نخواهم بود.... ...برای کسی که هرگز یادم نکرد...       ...برای کسی که هرگز یادم نکرد... بی تو چون شمع کرده ام گریه و خنده کار خود خنده به عهد سست تو گریه به روزگار خود                                                                         فرستنده : حسن ازدواج براي خانمها و آقايان خوب است يا بد ؟    از خانمها شروع مي كنيم :                قبل از ازدواج ............ ......... ......... ......... .....  بعد از ازدواج        1- وزن ايده آل با چهره اي بشاش ............ ........  چاق و افسرده و منزوي        2- ايستادن در صف سينما و استخر ............ ..... ايستادن در صف شير و گوشت         3- نوشتن شعر و رمان ............ ......... ......... .. نوشتن داستان پرنده در قفس        4- تعطيلات رفتن به ديزن و اسكي ............ .... تعطيلات شست و شوي خانه و لباسها        5- صحبت تلفني بي محاسبه زمان ............ ..... اتهام به پر حرفي حتي 10 دقيقه        6- رفتن به سفرهاي هفتگي ............ ......... .... در حسرت رفتن به پارك سر كوچه نتيجه گيري اخلاقي به ترتيب شماره :        1- آمادگي بدن در روزهاي سخت        2- آموزش ايستادگي        3- شهرت باد آورده       4- پر شدن اوقات فراغت        5- حفظ عضلات بدن         6- امنيت كامل   و اما مردان :         قبل از ازدواج ............ ......... ......... ......... . بعد از ازدواج         1- خوابيدن تا لنگ ظهر ............ ......... ...... بيدار شدن زودتر از خورشيد         2- رفتن به سفر بي اجازه ............ ......... .... رفتن به حياط با اجازه         3- خوردن بهترين غذاها بي منت ............ ... خوردن غذا سوخته با منت         4- استراحت مطلق بي جروبحث ............ ...... كار كردن در شرايط سخت         5- ديد و بازديد از اماكن تفريحي ............ ..... سرزدن به فاميل خانم         6- آموزش سنتور و غيره ............ ......... ..... آموزش بچه داري و ظرف شويي         7- گرفت پول توجيبي از بابا ............ ......... . دادن كل حقوق به خانم نتيجه گيري اخلاقي به ترتيب شماره :         1- سحر خيز شدن         2- معتبر شدن         3- تقويت معده         4- ورزيده شدن         5- صله رحم         6- همدردي با خانمها                                                       فرستنده :رضوان   الو؟ @الو، سلام، خواهش میکنم خودتونو معرفی کنید * سونیتا ساندیس نژاد هستم،28 ساله و دکترای فیزیک اتمی گرایش اسب دوانی دارم!کارشناس مسائل خاور میانه هم هستم!از روستای قمر آباد بالا. [بعد از کلی چاق سلامتی و صحبت های اضافه آقایِ مجری در مورد اینکه هوای روستاتون چطوره و اوقات فراغت خودتون رو چطوری میگذرونید و اینا بالا خره توی گوشی به آقای مجری میگن توله سگ مسابقه رو شروع کن و....] @خب ،اگه موافقید مسابقه رو شروع کنیم.چه شماره ای رو انتخاب میکنید؟ * به نیت 14 معصوم شماره 22 رو انتخاب میکنم! @شماره  22 باز میشه و بله خانه بازیها.کدوم بازی رو انتخاب میکنید؟ * تصویر شناسی. @خب خانم ساندیس نژاد تصویری که میبینید مربوط به کدام گزینه هست؟ الف-پرتره ای از عیسی ترائوره ب-دندان های کرسی کروکودیل ج-کودکی آنجلینا جولی د-تصویری از شیخ پشم الدین آقایی نیکبخت زاده!   ...سکوت...   و باز هم سکوت   @عجله کنید وقتتون داره تموم میشه * میشه راهنمایی کنید؟ @تصویر یه حیوونه!تو کدوم گزینه یه حیوون هست؟ * فکر کنم گزینه چهارم درسته!!! @اشتباه بود.جواب گزینه 2 بود.15 ثانیه از زمان شما کسر شد!خب حالا چه شماره ای رو انتخاب میکنید؟ * شماره 17 @بله خانه شماره 17 مربوط به معارف اسلامیه.و اما سئوال:13 رجب چه روزی است؟ الف-تولد حضرت علی (ع) ب-تولد عیسی ترائوره ج-روز جهانی مبارزه با مواتٌ مخدر! د-روز ملی شدن صنعت نفت * اااااممممم، سخته یه کم کمک کنید! @ببینید از بین گزینه الف و ج یکی رو انتخاب کنید... * میشه بیشتر کمک کنید؟ @بعله درست گفتید گزینه الف!!!! @کامپیوتر جان سئوال بعدی رو بده! سئوال بعدی: قبر خواجه حافظ شیرازی در کجای ایران واقع است؟ الف –شیراز ب-گزینه الف درست است ج-گزینه الف و ب درست است د-هیچکدام! * (شرکت کننده با اطمینان):گزینه چهارم! @میریم که ببینیم پاسخ درست رو.....خیر گزینه درست گزینه الف بود و شما 30 ثانیه رو از دست دادید!خب 10 ثانیه دیگه فرصت دارید.ادامه میدید یا اینکه 2750 تومان جایزه رو از ما قبول میکنید؟ * اااامممممم آقای مجری کمک کنید! @در این مرحله نمیتونم کمکی کنم....میفروشید یا ادامه میدید؟ * ادامه میدم @بسیارخب چه شماره ای رو انتخاب میکنید؟ * به خاطر شبکه 3 شماره 5!!!! @وشماره 5 و میریم که آخرین انتخاب این شرکت کننده رو ببینیم و بعععله......... بلللللللللللللللللله ..... خانه جایزه!از بین شماره 1 تا 5 یکی رو انتخاب کنید.... * شماره 2 @خب من این شماره رو 2000 تومن میخرم! * نه نمیفروشم @2350 تومن * نه.برید بالاتر @خب باشه 2400 تومن میخرم و با شماره 4 عوض میکنم! * نه مرسی نمیخوام.اصلاًنمیفروشم... @بسیارخوب بازش میکنم و............ .... بععععله تبریک میگم مبارکتون باشه شما برنده کمک هزینه عمل دماغ شدید!امیدوارم دماغ جدیدتون مبارکتون باشه                                                 فرستنده : گوگون مطالب زیبا و جالب خود را به ایمیل من بفرستین تا با نام خودتون تو وبلاگ گذاشته شه.    
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 21:35  توسط عاشق دلسوخته  | 

زندگي يك گل سرخ است پر ازعطر پرازخار پرازبرگ لطيف يادمان باشد اگر گل چيديم عطر وخار وگل وبرگ همه همسايه ي ديوار به ديوار همند

تو اگر مي دانستي

که چه دردي دارد

 خنجر از دست رفيقان خوردن

 هرگز از من نمي پرسيدي

که چرا تنهايي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 11:58  توسط عاشق دلسوخته  | 

دستهايم را که ميگيري...

حجم نوازش لبريز ميشود
!

گويي تمام رزهاي زرد باغها


با دستهاي بي دريغ تو

براي من

چيده ميشوند

و قلب من

پرنده اي ميشود

به پاکي بيکران نگاهت

پر ميکشد...

و در آن وسعت بي انتها


در خاکستري اندوه ابرها

گم ميشود


دستهايم را که ميگيري...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:53  توسط عاشق دلسوخته  | 

قصه ، قصه ی یه مرد
قصه ی اشکای سرد
کسی چشماشُ ندیده
کی می دونه غرق درده
واسه اون چشای نازت
شب و روزشُ یکی کرد
پا گذاشت تو جاده ی عشق
تا تهِ گریه سفر کرد ؛
نیستی یک لحظه ببینی
عاشقت داره می میره
نفسای آخرینُ
خیلی وقته که کشیده ؛
آسمون بی ستاره
هر شبش تیره و تاره
ماه پر غرورمونم
واسه ی تو بی قرارِ؛
آی ستاره ، آی ستاره
دل من با تو بهاره
وقتی تو نیستی عزیزم
زندگی بی تو محال ؛
آی ستاره ، آی ستاره
نگو دل خبر نداره !
که دلت یه جا اسیره
اون کیه ، کدوم بیچاره ؟ ؛
یکی مثل من ، یه ساده
دل اونم سر کارِ
بازی دادی هممون ُ
دیگه این آخر کاره !؛
عاشقت دستتُ خونده
می دونه فایده نداره
ولی باز می خواد بمونی
کنارِِ این قلبِ پاره
 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:51  توسط عاشق دلسوخته  | 

هنوز در جاده انتظار نشسته وچشمانم را به آسمان بیکران دوخته ام.
 
هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان می کنم

باز در انتظارم که بیایی
 
بیا تا پیش از این نگاهم غریب نماند
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 18:37  توسط عاشق دلسوخته  |