تبليغاتX
عاشق دلسوخته

Top Java Script in کدهاي جاوا اسکريپت JavaScript Codes


ترفندی عجیب و جالب در گوگل


 

javascript:R=0; x1=.1; y1=.05; x2=.25; y2=.24; x3=1.6; y3=.24; x4=300; y4=200; x5=300; y5=200; DI=document.images; DIL=DI.length; function A(){for(i=0; i-DIL; i++){DIS=DI[ i ].style; DIS.position='absolute'; DIS.left=Math.sin(R*x1+i*x2+x3)*x4+x5; DIS.top=Math.cos(R*y1+i*y2+y3)*y4+y5}R++}setInterval('A()',5); void(0);

 

قصد داریم تا هم اکنون یک شوخی بامزه در داخل نرم افزار اینترنت اکسپلورر را به شما معرفی کنیم. شما میتوانید با استفاده از یک کد جاوا تمامی عکسهای درون صفحه مورد نظر خود را به پرواز در آورده و حرکات آنها را به دور هم ملاحظه کنید! به نوعی یه رژه دسته جمعی و منظم در پادگان بزرگ اینترنت اکسپلورر! و حتی یک رقص مدور زیبا توسط عکسها! امتحان کردن این ترفند خالی از لطف نخواهد بود.
بدین منظور:

در بخش عکس گوگل یک عنوان یا هر چیزی دیگری مثلا گل را جستجو کنید سپس مشاهده میکنید که عکس های مربوط به این جستجو خواهد آمد.

حالا کد زیر را به شکل صحیح و کامل در داخل Address Bar ( نوار آدرس بالای مرورگر ) Copy و Paste کنید ، سپس دکمه Enter را بزنید:

 برای دیدن ادامه غیر عاشقی ها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 و ساعت 7:55 |

 باور کرده ام  دنیا چنان هم با وفا نیست

و بودن یا نبودن انقدر ارزش ندارد

و امروز است می دانم که  من باشم " نباشم

برای هیچ کس دیگر مهم نیست

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 22:21 |

df

زندگی سوختن و ساختن است زندگی را می توان گفت قمار

چه قماری که همش باختن است

 

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:27 |

برای دیدن ادامه ی عکسها بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:33 |

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

 گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او هر روز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 11:41 |

zxc

SDFSDF اونی که میخواستی تو غبارا گم شد SDFSDF

 SDFSDF

SDFSDF اونی که میخواستی تو غبارا گم شد         SDFSDF مرغی شد و پشت حصارا گم شد SDFSDF

SDFSDF اسم تو رو رو بال مرغا نوشت               SDFSDF رو کنده ی سبز درختا نوشت SDFSDF

SDFSDF یه روز که بارون میومد بهش گفت           SDFSDF یه روز دیگه رو موج دریا نوشت SDFSDF

SDFSDF دریا با موجاش اون رو از خودش روند         SDFSDF مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند SDFSDF

SDFSDF اونی که میخواستی تو غبارا گم شد      SDFSDF مرغی شدو پشت حصارا گم شد SDFSDF

SDFSDF باد اومد و تو جنگلها قدم زد                     SDFSDF اسم تو رو از همه جا قلم زد SDFSDF

SDFSDF ببین جدایی چه به روزش آورد                   SDFSDF چه سرنوشتی که براش رقم زد SDFSDF

 SDFSDF

 

ای خدای دریاها!

حال که نامه را خواندی،

اگر جوابش را هم نمی دهی؛

لااقل بطری را پس بفرست،

تا نامه ای دیگر بفرستم.

این جزیره،

فقط همین یك بطری را داشت.

منتظرم.

 

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 14:56 |

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست

..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 14:41 |
 

زرد قنـاري
يكي زرد قناري با وجود سردي بسيار ميان برفها بنشسته است
تن زار و نحيفش ز سردي هوا سخت ميلرزد
به سويش مي روم آهسته و لرزان
و مي گويم : براي من كمي آواز ميخواني ؟
قناري خيره در چشمم با نگاهش حرفها زد
صدايش از ته قلبش برون آمد اشكها بي وقفه از چشمان او جاري
آواز قناري سر به سر غم بود قصه يك عشق نافرجام
قلب كوچك او پـُر زدرد بي وفايي بود
او باز هم مي لرزيد نه از سرما وبرف و باد
بلكه جانش قصد رفتن داشت روح او گويا قراري داشت
خوب مي دانستم درونش شورش و غوغا ست
آري آري گرمي اشكش بيان عشق داغش بود
گـُله هاي برف مي باريد اشكهايش در ميان برف مي غلتيد
آسمان با ديدن او شرمگين ز بارش بود
از جفاي آسمان و اين فلك هم چرخ گردون گفت
بغض راه گلويش بسته بود اماهمچنان سخت مي ناليد
قطره هاي خون ز ديده سخت مي باريد
بعد اندي آن قناري لرزيد افتاد
آخرين آواي او اين بود :عشق يعني پا به پاي يار رفتن
عشق يعني در كنار يار ......
آخرين حرف قناري را نفهميدم دست بر رويش كشيدم
خواستم آن جسم بي جان را كه بر دارم
ناگهان در زير كوه برف در كنار جسم بي جان قناري
يك قناري دگر ديدم مرده بود و ساكت و خاموش
آخرين حرف قناري را خوب فهميدم
عشق يعني در كنار يار مردن
عشق پاك و داغ آنها را در ميان برفهاي سرد با چشم خود ديدم

زندگی هر چه که باشد ز گذر می گذرد

بهترین خاطره اش بودن تکراری توست

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 14:37 |

در پس ارزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد 

٬ 

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست

..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 

 

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 14:27 |
 

هی فلانی ....؟....مي داني؟.... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! می آیند.... می مانند.....

عادتت می دهند.... و می روند.... وتو در خود می مانی .... و تو تنها می مانی.... راستی

نگفتی رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟

 
 
 

عشق یعنی کوچیک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یه نفر به اندازه یک دنیا

 

سلام دوستان می خواستم از همتون یه سوالی کنم تا حالا عاشق شدید  اگه شدید بهش رسیدید یا نه ؟

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 14:18 |

  وای بر اسیری کَز یاد رفته باشد                                                                                          

                                  در دام مانده باشد

 

                                                    صیاد رفته باشد    

              

 

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 13:7 |

نمی دانی چه دلتنگم
چه بی تابم
چه غمگینم چه تنهایم
تو را هر شب صدا کردم
نمی بینی نمی خوابم

بیا تا باورت گردد
که بی تو کمتر از خاکم
ولی با تو به افلاکم

بیا با آرزوهایم
بسازم خانه ای در دل
سراغم را نمی گیری
مگر بیگانه ای با دل؟


 

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 12:48 |
چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 12:37 |

 

سکوت حقیقت است

فریاد است

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و ببین که این بغض بی صدای من

اعتراف

به عشق همیشگی توست

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 18:36 |

ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند

ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند

و من امروز به پایان خودم نزدیکم...

 پروردگارا به من بیاموز در این فر صت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند

sd

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 18:35 |

ZXxxx

گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی خدايا ديگر طاقت دوری وانتظارم نيست ..........،اگر بازهم او........ قلبم خسته است !!! آخر مگر تاکی؟کجااين قلب خسته را وصله کرد؟؟؟ روزی می رسد که ديگر وصله بر آن نتوان کرد آن وقت چه کنم....؟ آیا میشه

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 18:35 |

***** اي دست من به تيشه توسل جو، تا داستان كهنه فرهاد را، از خاطرات خفته برانگيزي . اي اشتياق مرگ در من طلوع كن . من اختتام قصه مجنون رام را اعلام مي كنم . *****

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 18:34 |
اینم یه فیلتر شکن جدید که دوستان درخواست کرده

 بودن. 

 اینجا کلیک کن

 

 

 در ضمن اگه نظر ندی حرومت

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 11:27 |

وقتی که پاییز میشه ، ماآدمها خوشمون میاد که پا رو برگها بزاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت ببریم.

برگ یه روز تمام زندگی درخت بوده ! همه عشقش و همه امیدش!درخت همه شیره جونش رو به برگ میدادتا سبز بمونه و ازش جدا نشه ! آب و بادو خاک و همه و همه به درخت کمک میکردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت
.

خستگی تو کارش نبود ! چون هر وقت که دلش میگرفت دستش رو دراز می کرد و خدا رو تو آسمون لمس میکرد ! یا هر وقت که خسته تر میشد ، با غرور از اون بالا به آدمها نگاه می کرد و به نظرش آدمها چقدر پست و کوچک بودن
.

همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید
.

درخت از برگ خسته شد و دیگه سبزی برگ براش جذاب و زیبا نبود! برگ پیر شده بود و درخت دیگه نمیتونست سنگینیش رو تحمل کنه ! این شد که دیگه شیره جونش اون قوت همیشگی رو نداشت ! چون دیگه با عشق به برگ داده نمیشد
!

برگ این ررو فهمید ! دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش بر نمییومد ! سعی کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه ! اما کم کم دیگه درخت برگ رو ندید و چیزی نبود که دیگه به برگ بده
!

برگ پژمرد ! افسرد ! خشکید وافتاد
.

ما آدمها افتادن برگ رو نشونه زیبایی گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم جشن برگ ریزان
.

زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند

!
درخت ازشون بریده بود ! حتی باد اونا رو به هر طرف می انداخت ! بارون اونا رو خیس میرد و آفتاب اونارو می وسوند ! دیگه هیچ کس اونارو دوست نداشت

برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضی بودند !

ما آدما هم راضی هستیم از اینکه پا رو برگها میزاریم و صدای شکسته شدنشون رو میشنویم و لذت میبریم
.

اما میدونید برگ چیکار میکنه؟؟؟


برگ هنوز عاشق درخته و نمیتونه محبتهای اونو فراموش کنه و زحمتهای بادو بارون و خورشید رو ! برگ نمیتونه از درخت دل بکنه ! اما دیگه زمستون داره تموم میشه و وقت جوونه زدن درخته ! وقت اومدن معشوقه های تازه درخت.

اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می پوسه و میشه قوت خاک ! میشه کود ! میشه غذای درخت ! میشه شیره ای که تو وجود درخته و حالا باید تو رگهای معشوقه های جوونش بره
.

برگ می پوسه و خودش رو به پای درخت میریزه تا درخت راضی بشه و زندگی خوبی رو با معشوقه های جدیدش داشته باشه
!

تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ می گذری ، بشنو
:
درخت از برگ خسته شده ، اومدن پاییز بهونس

 

SDFSDF    ASDASD        ASDASD   AD       CZ   XC  XZCZ   ZXC  ASD  ASDAD  SADASD  

   

مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اینجا می ترسم

توی چنگ وحشی ِ باد برم از خاطر و از یاد بپوسم

همه روزای من، قصه بودن من، توی ِ آینه دلم مثل شب سیاه و سردِ

مثل اَبرها رنگ دردِ

تو شتابِ لحظه ها من باخودم یکه و تنها می دونم

تو سرابِ این اُفق تا سفرِ نهایت اینجا می مونم

مثلِ یک غروب تنها که میشینه پشتِ اَبرها یک سکوتِ بی پناهم

توی این بیهوده گی ها لحظه ها رو می شمارم

انتظارِ هر نگاهم...

*************************************

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 20:25 |
                            

چرا به وبلاگ دخترا بیشتر نظر میدن تا به وبلاگ پسرا؟

مگه ما چیمون کمتر از اوناست که برای اینکه یه بنده ی خدا به وبلاگمون نظر بده باید ۱ ساعت التماسش کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوب جواب بدید چرا ساکت نشستید و هیچی نمیگین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 20:18 |

یادمه وقتی بچه بووودم عاشق کتاب دخترک کبریت فروش بودم

نمی دونم چرا

شاید به خاطر اینکه به واقعیت خیلی نزدیک بود

بعد از تموم شدنش تموم وجودم و غم فرا می گرفت

شاید نوعی عذاب وجدان بود

حسی که هنوزم که هنوزه همراهمه

حسی که الان توی واقعیت هر روز دارم تجربش می کنم .

تا کی باید بار این گناه و با خودم به دوش بکشم ؟

تا کی باید با دیدن یه بچه که داره با خورد کردن غرورش تو خیابووون دست فروشی می کنه خورد بشم ولی به روی خودم نیارم ؟

هیچ وقت نشده برم بیرون و با دیدنه یه بچه که می یاد دم ماشین التماس می کنه زندگی کوفتم نشه ؟

نمی دووووونم

کسایی که دم از عدالت و رحمت الهی می زنن یعنی این چیزا رو نمی بینن ؟

همیشه از خودم می پرسم :

مگه اونا چه گناهی مرتکب شدن جز این که تو یه خانواده فقیر به دنیا اومدن ؟

بچه هایی که حاصل یه لحظه غفلت و بی خبری بوودن .

یاد جمله چارلی چاپلین افتادم :

من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زد ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

سکه ای که امروزه ما هم به خاطر مسائل اجتماعی دریغ می کنیم

نمی دونم

این مسئله رو گردن جامعه بندازم ؟

یا خونواده؟

یا خودم ؟

چون دیگه اینجا نمی تونم بگم هر کسی مسئول کارای خودشه

می تونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می تونم بگم یه بچه داره تاوان اشتباهشو پس می ده ؟

از اون طرف یه کسی تو یه خانواده ثروتمند و مرفه به دنیا می یا د که اصلا از دنیای بیرونش خبر نداره و اون موقع تمام امکانا ت مال اونه

و

همین امرووز بود ه تو خیابون دیدم یه بچه یه گونی دو برابر خودش روی دوششه و داره آشغال جمع می کنه

شما اسمه اینو چی می ذارین

عدالت الهی؟؟؟؟؟

 و هنوزم از این دخترک ها یا پسر ک های کبریت فروش فراوونه

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 20:16 |

 

 

اي مـرا آزرده از خود ، گــر پشيـمانی ، بيا

 

                                      نغمه هاي نا موافق گر نمي خوانی ، بيا

 

تا كه ســر پيچيدي از راه وفا ، گـفتم: برو

 

                                      جــز وفــا اگــر راهــي نـمــي دانـــي ، بيا

 

يك نفس با من نبودي مهربان اي سنگدل

 

                                      زان همه نامهرباني ، گر پـشيماني ، بيا

 

تاب رنجـوري نـدارم در پـي رنـجـم مباش

 

                                     گر نمي خواهي كه جانم را برنجاني، بيا

خود تو داني، دردها بر جان من بگذاشتي

 

                                     تا نـفـس دارم ، اگــر در فـكـر درمـاني بيا

 

دشمن جانم تو بودي،درد پنهانم ز توست

 

                                  با همه اين شكوه ها ، گر راحت جاني بيا

 

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 20:12 |

میدونم طولانیه ولی خوندنش خالی از لطف نیست

می دونم تا حالا این شعر زیاد شنیدی که می گن "با خدا باش پادشاهی کن، بی خدا باش هر چه خواهی کن" تا حالا شده واقعا به این بیت شعر عمیقا فکر کنی. تفسیر تو از این بیت شعر چیه!؟ نکنه فکر می کنی اونایی که تو ناز و نعمت و بهترین امکانات زندگی می کنن با خدا بودن، در حالی که شاید هیچ وقت سر سجاده نیایش با خدای خودشون راز و نیاز نکردن و حتی نمی دونن قبله از کدوم طرفه. بر عکس یه نفر به ظاهر هیچ نداره ولی همیشه احساس خوشبختی می کنه می دونی چرا؟ بهت می گم چون اون ها همه چی رو از خدا می خواد از خود خدا.

چشماش رو به دستای دیگرون ندوخته، می دونه هر چی از اون بخواد بهش می ده.و اگه نده ایمان داره بهترین رفیق زندگیش صلاحش رو می خواد. برای انجام کارهای بزرگ و کوچیک به خودش توکل می کنه، مثلا می گه خدایا من می خوام ازدواج کنم نمی دونم طرف مقابلم آیا اونچه به ظاهر می گه هست یا نه؟ اما تو خوب می دانی همه چیز رو خودت درست کن.

اون آدم راه رفاقت با خدا رو بلده. اون می دونه از زندگی چی می خواد. بازی زندگی رو بلده. خوشبختی رو تو چیزای دیگه ای جستجو می کنه نه اون چیزایی که به اصطلاح آرامش و رفاه گفته می شه. اگه از این آدم بپرسی تو زندگیت چی کم داری می دونی چی بهت جواب می ده؟ می گه هیچی کم ندارم. ای بابا این چی می گه. ماشین آخرین سیستم که نداره، ویلا نداره، حتی یه خونه هم نداره، سفر خارج از کشور هم که نرفته.

اون می گه من همه چیز دارم. توی این زندگی به ظاهر ندار اون همه چیز رو داره چون خدا رو داره.

رفیق، می دونی می دونی بهترین رفیق آدما کیه؟فقط خداست باهاش رفاقت کن. تو زندگیت هر چی می خوای از خودش بخواه، به خودش توکل کن. حرفامو باور نداری بذار یه حدیث قدسی برات بگم.

"هر بنده ای از بندگانم اگر به من اعتصام ورزد(چنگ زند) و از دیگران قطع امید نماید و من این مطلب را از نهاد دل او بدانم، اگر همه آسمان ها و زمین و تمام مخلوقات ساکن در آنها برای او دامی بنهند من راه فراری برایش باز خواهم کرد. "حالا اینو گفتم بزار اینو هم بگم اگه عکس این قضیه عمل کنی یعنی به غیر خدا چشم بدوزی، خدا اسباب آسمان ها و زمین رو از دستت می گیره و زمین رو زیر پاهات خالی می کنه.

این طوری می شه که حتی تو ناز و نعمتم احساس خوشبختی نمی کنی چون یه جایی رو اشتباه اومدی تو فقط آدرس رو اشتباه رفتی. برگردد به همون جایی که بودی از خودش آدرسو بخواه نشونی دوست، پیش خودشه

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 19:27 |

 

لاله دميدم روي زيبا توام آمد بياد
شعله ديدم سركشي هاي توام آمد بياد


سوسن و گل آسماني مجلسي آراستند
روي و موي مجلس آراي توام آمد بياد


بود لرزان شعله شمعي در آغوش نسيم
لرزش زلف سمنساي توام آمد بياد


در چمن پروانه اي آمد ولي ننشسته رفت
با حريفان قهر بيجاي تو ام آمد بياد


از بر صيد افكني آهوي سرمستي رميد
اجتناب رغبت افزاي توام آمد بياد


پاي سروي جويباري زاري از حد برده بود
هايهاي گريه در پاي توام آمد بياد


شهر پرهنگامه از ديوانه اي ديدم رهي
از تو و ديوانگي هاي توام آمد بياد

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 19:25 |
 

مهربانى را وقتى ديدم که کودکى مى خواست آب شور دريا را باآبنبات کوچکش شيرين کند

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 19:23 |
 

سهراب گفتى: چشمها را بايد شست......شستم ولى !.........
گفتى: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولى !..............
گفتى: زير باران بايد رفت........رفتم ولى !.............
او نه چشمهاى خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اى خنديد و گفت:
"
ديوانه باران نديده !! "

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 19:21 |
 

 

مارا یک دل از خوبان جدا نیست                 ولی صد حیف خوبان را وفانیست

به دوستان دل سپردن کار سهل است                        زدوستان دل بریدن کار ما نیست

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 19:16 |

برایم بگو

 

که در کدامین دعاهای شبانه ات رفتنم را آرزو کردی

 

که این چنین ، تب داغ رفتنت تنم را می سوزاند

 

هنوز هم در پس کورمال های تنهایی ،

 

من که از خدا هم تنها ترم

 

به اجابت دعایی می اندیشم که هیچ گاه مستجاب نشد

 

می خواهم چیزی بگویم ولی می دانم خیلی دیر است

 

ولی بگذار بگویم که اگر اولین دیدار یعنی جدایی

 

کاش هیچ گاه ندیده بودمت

 

+ نوشته شده توسط عاشق دلسوخته در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 19:10 |
Erorr in Your Internet Explorer !!!

Music Weblog

: STHEME.COM" src="http://Www.wow-linkbox.mihanblog.Com" width="420" height="200"